داستان کودک درباره روز دختر | دو جشن در بهشت
  • کد مطالب: ۳۳۱۷۹۹
  • /
  • ۰۵ ارديبهشت‌ماه ۱۴۰۵ / ۱۴:۵۶

داستان کودک درباره روز دختر | دو جشن در بهشت

جشن‌ها همیشه پر از خنده و شادی‌اند. همه‌ی بچه‌ها دوست دارند در جشن شرکت کنند، به‌ویژه اگر جشن مخصوص خودشان باشد. 

مرجان زارع - جشن‌ها همیشه پر از خنده و شادی‌اند. همه‌ی بچه‌ها دوست دارند در جشن شرکت کنند، به‌ویژه اگر جشن مخصوص خودشان باشد.

دختر‌ها هم به حرم رفته بودند تا در جشن شرکت کنند؛ یک جشن مخصوص خودشان همزمان با روز دختر. دختر‌ها به‌سمت صحن بزرگ و قدیمی حرم می‌رفتند. قرار بود در صحن بزرگ انقلاب جشن تکلیف برگزار شود؛ یک جشن تکلیف درست‌وحسابی.

پرنیا هم دست سمیه و مریم را گرفته بود و همراه بقیه می‌رفت. چیز زیادی درباره‌ی جشن تکلیف نمی‌دانست. کمی دل‌شوره داشت. به صحن که رسیدند، خانم‌معلم دختر‌ها را به‌صف کرد و سمت سقاخانه برد و گفت: «اگر می‌خواهید آب بخورید.

فقط مواظب باشید چادر‌های قشنگ جشن تکلیفتان را خیس و کثیف نکنید!» دختر‌ها با خوش‌حالی دور سقاخانه جمع شدند. پرنیا نگاهی به کبوتر‌هایی که روی سقف سقاخانه نشسته بودند، انداخت و گفت: «وای، چقدر کبوتر! کاش داداش پوریا اینجا بود و می‌دیدشان!»

بعد هم به خانم‌معلم گفت: «خانم‌جان، می‌شود از من و سمیه و مریم یک عکس کنار سقاخانه و کبوتر‌ها بیندازید؟» خانم‌معلم لبخندی زد و گوشی‌اش را درآورد.

به‌جای یک عکس، پنج‌شش‌تا عکس از آنها گرفت؛ یکی کنار سقاخانه، یکی نزدیک حوض بزرگ و یکی رو‌به‌روی پنجره‌ی فولاد. بعد هم همه‌ی بچه‌ها را گوشه‌ی صحن برد تا یک گوشه بنشینند.

چندتا مدرسه‌ی دیگر هم بچه‌هایشان را برای جشن تکلیف به حرم آورده بودند. دختر‌ها با چادر‌های سفید و قشنگشان مانند فرشته‌ها بودند. صحن پر شده بود از فرشته‌های کوچولو.

بچه‌ها که نشستند، خانم خادم مهربانی با یک ظرف شکلات آمد و به همه شکلات تعارف کرد. لبخند می‌زد و می‌گفت: «بفرمایید خانم‌های کوچولو، شیرینی جشن تکلیفتان است! دهانتان را شیرین کنید.»

دل توی دل پرنیا نبود. حس عجیبی داشت. جشن که شروع شد، یک آقای روحانی خنده‌رو برای دختر‌ها صحبت کرد و یک مسابقه هم برایشان برگزار کرد. سمیه توانست جواب چند تا از سؤال‌ها را بدهد.

پرنیا هم دلش می‌خواست در مسابقه شرکت کند. دستش را بالا برد و جواب چند تا سؤال را گفت. همه برایش دست زدند که جواب‌هایش همه درست بودند. پرنیا خیلی از مسابقه خوشش آمد.

پس از مسابقه، آقای روحانی به همه‌ی دختر‌ها جایزه داد. جایزه‌شان مهر و تسبیح بود. دانه‌های تسبیح آبی خوش‌رنگ بودند، رنگ دریا. بچه‌ها با خوش‌حالی تسبیح‌هایشان را به هم نشان می‌دادند و می‌خندیدند.

پرنیا همان‌جور که تسبیح قشنگش را در دستش گرفته بود، سرش را بلند کرد و به گنبد طلایی نگاه کرد. آهسته گفت: «ممنون امام مهربان. این روز را فراموش نمی‌کنم. در خانه‌ی تو همیشه همه‌چیز عالی است.»

حالا دیگر دل‌شوره نداشت و شاد بود. خانم‌معلم که صدای پرنیا را شنیده بود، با مهربانی گفت: «اینجا همیشه همه‌چیز عالی است. حالا بیایید یک عکس دسته‌جمعی با هم بگیریم تا هر وقت نگاهش کردیم، یاد امروز بیفتیم.»

بچه‌ها همه سرهایشان را جلو آوردند و لبخند زدند. از همه جلوتر هم پرنیا بود. عجب عکسی شد! همه داشتند لبخند می‌زدند. لبخند پرنیا از همه قشنگ‌تر بود. دختر‌ها با چادر‌های گل‌گلی صورتی و سفیدشان واقعا مثل فرشته‌ها بودند.

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.